تبليغاتX
چامه های دل شیدا
پیمانه ای از دریای شعر
چو صخره سر به موج خروشان یاد تو دارم
 
از غم هجران تو بسی نالها پنهان در دل دارم
 
ساغر جانم خالی نشد از شرنگ درد دوری
 
از آن دم که این دل دیوانه با تو آشنا دارم
 
سبو گردان روزگار سبویم از خون دل داد
 
در این شوکران نوشیها من هم عالمی دارم
 
شاه بیت غزلهای پر حزین من شیدایی تو
 
در این سروده ها بسی فرخ بهاران دارم
 
من کویرو تو دریای دشتهای سبز بسی دور
 
از خون سیاووش لالهای آتشین به دل دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:15  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

بزم نشین خاطر مستی های شبانه منی
 
ساقی ریزنده خون جگر به جام منی
 
دل آشنای من ِ خراب،غریبی میکنی
 
نگاه ت دوست وخود دشمن جان منی
 
خورشید روز و ماه شبانه ی رقیبان
 
شعله فکن به خرمن دل ِ دیوانه منی
 
بی تو جز آواز حزین نسرود این نی قلم
 
شکننده ی قلم و سوزنده دفتر ناخوانده منی
 
بلبل خوش خوان باغ دگرانی به هر بهار
 
باد ویرانگر پاییزی به گل عمر کوتاه منی
 
خوش خرام کبک غزل خوان کوی غیر
 
زغن کویر خشک و تشنه ی زندگی منی
 
ازهوس سودابه به جز فتنه هیچ بر نخاست
 
من سیاووش و تو هم دشمن دوست نمای منی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:14  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

ازعشق خون جگرم کردند به جام
 
شاهین بلند پروازدلم کردند به دام
 
کامم تلخ کردند از عمر شیرین
 
توسن گریز پای خیالم کردند رام
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:12  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

رفتی و رفتم از دست،غمت از دست نرود مرا
 
خود رفتی تا جان است غمت از دل نرود مرا
 
از شب وصلت طعم شیرینی هنوز به لبم مانده
 
که تا عمر باشد نرود از یاد آن شیرین بوسه مرا
از هجران تو خسته و زار است این دل
 
از هر آنچه غیر تو بیزار است این دل
 
رهایم کردی،بجای تو غمت مانده بجا
 
غم خوارغم توست تا جان دارد این دل
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:32  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

میکده ی عاشقان را باز بگشایید،که بهار آمده است
 
آن ساقی ساغر گردان طبیعت مست باز آمده است
 
بلبل،مست و غزل خوان رقصد در دامن پر گل باغ
 
سبوی پر کن از خنده ی لاله،که باز بهار آمده است
 
سختی زمستان از یاد ببر و هر آنچه که بر تو رفت
 
لب بهاران شکفت به گل،خنده کن که بهار آمده است
 
دریغت از دوشهای رفته مباشد حال کنون خوش دار
 
دم عمر غنیمت دان،مست شو که باز بهار آمده است
 
روز رقصنده در رقص گل و سبزه به دشت و صحرا
 
شب مهمان در بزم ماه باش که باز بهار آمده است
 
بگشود بصد جهد حجاب زمستان را خورشید بهر تو
 
ساز به نغمه شیدایی نواز که باز بهار آمده است
 
تشنه جان تو هم سیراب شود شاید از بوسه باران ای کویر
 
ازخون سیاووش لاله دمد در بهاران، باز بهار آمده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:31  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

بر طبل و دهل برزنید که باز بهار آمده است
 
زمستان سرد رفت و باز بهار گرم آمده است
 
به تن کرده جنگل سیه جامه سبز به مقدم بهار
 
آن سفر کرده ی ما هم، باز با بهار آمده است
 
ساز شور بهر خمار دلان زند بربط مست بهار
 
کبک خوش خوان به کوهساران باز آمده است
 
میرقصد دلم در قفس سینه به شوق چو سرو چمان
 
که آن پرستوی مهاجرم با بهار باز آمده است
 
شیدایی و شور دویده کنون به رگ و خون زمان
 
مژده دهید خسته گان را،که باز بهار آمده است
 
چه خوش میرقصد بید مست،دست به دست نسیم
 
مردگان جهان را،همه جان با بهار باز آمده است
 
دوشان را از یاد ببر که تنت سرد بود و رنجور
 
برقص کنون به شوق که بهار باز آمده است
 
بسی بهار آمد و گذشت از من وتو و ما،هوشیار
 
بنوش پیمانه ی خوش لب یار،بهار باز آمده است
 
میبارد دُر باران از ابر آسمان بر تشنه دل کویر
 
از خون سیاووش به دشت لاله ها به بار آمده است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:29  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

به کوری چشم حسود آفتاب،ماه من امشب اینجاست
 
روز رفت و شب آمد،یار دلنواز من امشب اینجاست
 
تا بوسه زنم نرم نرمک بر گلبرگ لبانش از سر شوق
 
تو سر بر نیارخورشید،ستاره بخت من امشب اینجاست
 
آرزویش به دل بود عمری،کردم صد هزار راز و نیاز
 
فلک تو رقیب خواب کن،دلبر من خراب امشب اینجاست
 
شمع روشن محفل من سرگشته ی ظلمت نشین شده او
 
پروانه ام گرد وجودش،شمع بزم من امشب اینجاست
 
وای بر من رسوا که چون من هزار بی سر وبی پا
 
به طواف خانه ام آمده اند،خدای من امشب اینجاست
 
جام باده ی پر بدست،صدای شور سازش بگوش جان
 
شاه شاهانم دمی،ساقی سیمین ساق من امشب اینجاست
 
هوشیار از عقل تهی شو گر عاشقی و شیدا و مست
 
آنکه ره عقل زده ست از همه ومن، امشب اینجاست
 
رخت خجلت به تن بَردرم من، گردش برقصم بسی
 
که آن زیبا گل آرای بزم زندگی من امشب اینجاست
 
زمستان سرد و سیاه رخت به خانه مرگ کشاند
 
آن بهار دلنواز و دل انگیز من امشب اینجاست
 
تشنگهای پر عطش کویر خسته دل سیراب شد
 
ابر پر از باران مهر آسمان من امشب اینجاست
 
کاشم که مادر سحری نزاید هیچگاه خورشید روز
 
که ماه رخ رقصان در ظلمت من امشب اینجاست
 
دشمن جان ست دانم، صد عهدش ببستم از دل و جان
 
آن کشنده سیاووش و پیمان شکن من امشب اینجاست
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:27  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

امشبم ساقی مست پیمانه ام پر از خون رزان کن
 
رخساره ام زرد ست از خون جگرلاله گون کن
 
بر تو مهمانم و تشنه لب،سیراب کن از لبت جانم
 
با خود من بیگانه را یک امشب با خود یگانه کن
 
این دل دیوانه ام در قفس سینه نمیگیرد دگر جای
 
یک امشب به طره زلف ببند و به زندان خود کن
 
در آتش عشق تو میسوزد تن و جان و دل و روانم
 
شعله بوسه به جام لبم ریز،آتش فروزان افزون کن
 
مستم کن با بوسه ای که جام هوسهای دل بشکنی
 
درهوشیاری دل نماند با ما تو مست و خرابم کن
 
غریب غربت نشین دورهای گم شده در کویرم
 
خونم بریز چو سیاووش، باغ جهان پر خون کن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:25  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

دل خود به چشم دیدم که از پی یار میرفت
 
از من ملول بود در قفای آن مه رو میرفت
 
بار سفر بر شانه بست به سوی دیار نا آشنا
 
با من بیگانه میشد و با غریب یگانه میرفت
 
ندانم چه بدی دید که پند نگرفت از من خسته
 
گوش به حرفم نداد و با صیاد ستمگر میرفت
 
من بدنبالش گریان و او دست در دست دگری
 
میرفت با دلبر و جان ما از پی آنها میرفت
 
با چشم تر،نجوا کنان گفتمش مرو ای یار
 
با دلبر راز آشکار می گفت و خندان میرفت
 
چوخالی شود باغ از گل دل بلبل جان نخواند
 
بهارعمر کوتاه من پریش حال بود و میرفت
 
خنده ها به لب ماسید و چون سنگ به دریا
 
ناله و زاریهایم نشنید آن بی وفا و میرفت
 
من تشنه ماندم به دشت کویر خشک بی او
 
او خون سیاووش مینوشید و بی من میرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:1  توسط سیاوش کوهرنگ  | 

وقتت خوش ای یار جانی من از برت رفتم
 
مهر نورزیدی،ستم کردی من از درت رفتم
 
آمده بودم به کویت که سر در قدمت بمیرم
 
رخ به نقاب بستی من سرگشته هم رفتم
 
گرت گذرت به ره منت افتاد روزگاری
 
ببین که خون از دیده بسی فکندم و رفتم
 
چرا مهر از من بریدی و به غیر بستی
 
غیرتم ره گلو گرفت نگفتم سخنی و رفتم
 
خاکستر شد دلم به شعله عشق تو چنان
 
که سوار بر نرمه بادی از کوی تو رفتم
 
خوش باش ای یار،بی من مست و دلشاد
 
خود را رسوای تو سنگدل کردم و رفتم
 
من با زخم دل و جان،تو به عیش و نوش
 
شیدا خون دل خورد،تو می نوش من رفتم
 
عقل وهوش و دلم تو بردی از سر و دست
 
تو رهزن دل و دینی همه بتو دادم و رفتم
 
چشمه پرمهرت به روی من تشنه ببستی
 
تشنه لب آمدم به برت و تشنه تر رفتم
 
بختم ستم کرد وصلت نداد امیدم هم برید
 
تو خود خواستی مرا برانی من هم رفتم
 
خورشید روز رقیب و شمع بزم او شدی
 
ای نور دیده با کوری چشم از کوی تو رفتم
 
مه آسمان و شه ستارگان بودی از بهر من
 
ظلمت نشین و بی چراغ از کوی تو رفتم
 
چو سرو چمان دست با رقیب بر لب جوی
 
روزت خوش بود،شبت خوشتر که من رفتم
 
میروم چو سنگی در دل رودی گمنام روان
 
تا در دریای خونین عشق شوم غلطان رفتم
 
خمار می مستانه ز لب مستت بودم من دیوانه
 
تا دیده سیراب کنم از دریا درد هجرت رفتم
 
سرگشته شوم به بیابان عدم ای دوست
 
که دلم تو بردی و جان،غارت شده رفتم
 
تو شهی به جفا کردن و من گدای مهر
 
نه لایق تو منم، تو خود گفتی که من رفتم
 
به سکوت کویر روم و نالم از درد جان
 
تا نشنوی ناله و زاریم من از برت رفتم
 
هوس بود عشقت چو سودابه به سیاووش
 
من عاشق زارم از کوی هوسهای تو رفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:59  توسط سیاوش کوهرنگ  |